السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )

56

جواهر البلاغة ( فارسى )

و اذا أتى بعد استيفاء المعانى كان 1 - إمّا دليلا على إمكانها كقول المتنبّى : و زمانى كه تمثيل پس از پايان يافتن كامل معانى بيايد 1 - دليل بر امكان آن معنى است ؛ مانند سخن متنبّى : « 1 » و ما انا منهم بالعيش فيهم * و لكن معدن الذّهب الرّغام و من با اين‌كه در ميان آنان زيست مىكنم از آنان نيستم ليكن معدن زرخاك است . [ مشبّه حال شاعر است كه خود را از اهل زمان خويش نمىشمرد ، و مشبّه‌به حال طلاى آميخته با خاك است با اين‌كه از جنس خاك نيست ] . « 2 » 2 - و إمّا تأييدا للمعنى الثابت نحو : ترجو النّجاة و لم تسلك مسالكها * انّ السّفينة لا تجرى على اليبس « 3 » 2 - يا تمثيل معنى ثابتى را تأييد مىكند ؛ مانند : « ترجو . . . » به نجات اميد بسته‌اى و راههايش را نپيموده‌اى ، بىشك كشتى در خشكى حركت نمىكند . و علّة هذا أنّ النّفس تأنس إذا أخرجتها من خفىّ إلى جلىّ و ممّا تجهله إلى ماهى به أعلم و لذا تجد النّفس من الأريحيّة ما لا تقدر قدره إذا سمعت قول أبى تمام : و علت مطلب اين است : بىترديد جان آدمى انس مىگيرد زمانى كه او را از چيز پوشيده‌اى به سوى چيز آشكار ببرى و از چيزى كه نمىداند به سوى چيزى كه به آن آگاهتر است بكشانى . ازاين‌رو نفس آنچنان نشاطى مىيابد كه نمىتواند اندازه‌اش را مشخص كند زمانى كه اين سخن ابو تمام را بشنود : و طول مقام المرء فى الحىّ مخلق * لديباجتيه فاغترب تتجدّد « 4 » فإنّى رأيت الشّمس زيدت محبّة * إلى النّاس أن ليست عليهم بسرمد طول اقامت آدمى در ميان قبيله دوگونه‌اش را كهنه مىكند ، پس دورى و غربت

--> ( 1 ) - ديوان متنبّى ، ج 2 ، ص 339 ( مترجم ) ( 2 ) - چون‌كه ادّعا كرد : او از آنان نيست با اين‌كه در ميان آنان زيست مىكند ، و اين از راه عادّى تقريبا محال شمرده مىشود ، براى اين ادّعا به طلا مثال زد كه جايش در خاك است با اين‌كه آن اشرف است . ( 3 ) - اين شعر از ابو العتاهيه است . ( مترجم ) حال كسى را كه نجات از عذاب روز واپسين را مىجويد و راههاى نجات را نمىپويد به كشتى تشبيه كرده كه مىكوشد در خشكى حركت كند . ( 4 ) - « ديباجتان » : دوگونه . « سرمد » : پيوسته .